صفحه نخست

خفتگان شهر سرد

 

در زمانی نه چندان دور

به دور از سپیده و نور

بر فراخنای افق

شهری خفته بود

مردمان شهر جملگی در خواب

قلب ها بی تاب

خون در رگهاشان

همچو جوی کوچکی از آب

در ورای نفس سرد زمان

یخ زده بود

بس که آنجا سوز بود و سرما

هر کلامی که ز لب ها می ریخت

جابه جا یخ می زد

در فضای سرد شهر

همه جا واژه و حرف و کلمه

یخ زده بود

چه عجب منظره بود؟

در چنین سردی و سرما و سکوت

سربزد از پس این شهر

آفتابی، نوری

رهرو پرشوری

دم گرمش همه را بر هم زد؟!

کوه های انجماد و سردی

همه جا آب شدند

مردمان شاد شدند

ز غم آزاد شدند

مادران، شیرزنان و مردان

دست هاشان بدادند به هم

همه با هم یک صدا بهر آزادگی و بهر شرف کوشیدند

 

 

برف ها آب شدند

خفتگان شهر سرد

همه از خواب بیدار شدند

جویها جاری شد

گرمی و نور و امیدهمه جا ساری شد

 

تن رخوت زده ی رود به جریان آمد فصل زیبای بهاران آمد

رود سرمازده و خسته و پیر

ناگه از جای بشد

راه خود پیش گرفت

آن زمان تا به کنون

رود در جریان است

راه خود پیماید

تا به مقصود و نهایت برسد

تا به آن جایی که شاید برسد!!

                                                                                  بهروز خیریه

 

برگزیده ها